بديع الزمان فروزانفر
239
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
خلق ديوانه شدند از شوق او * از فراق حال و قال و ذوق او شوق : هيجان دل براى ديدار محبوب ، و آن ثمرهى محبت است و تا دوستى نباشد شوق پيدا نمىشود . رسالهى قشيريه ، طبع مصر ، ص 151 - 148 ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : شوق . حال : معنيى كه از سوى خدا بدل پيوندد بىآن كه بنده را در كسب يا دفع آن از خود اختيارى باشد ، و عروض آن نتيجهى صفاء ذكر يا عملى صالح است و گاهى فضل حق است بدون تقدم ذكر يا عملى ، واردى كه بدل رسد از قبيل خوشى و اندوه يا قبض و بسط و دير نپايد بنا بر عقيدهى جنيديان كه دوام حال روا نمىدارند ، آن چه در نتيجهى صفاء ذكر بدل پيوندد و پايدار ماند بنا بر نظر كسانى كه بدوام احوال معتقد بودهاند ، آن چه دل بدان متحقق باشد اعم از حال يا مقام يعنى مواهب و مكاسب ، مقابل : قال . جع : اللمع ، چاپ ليدن ، ص 335 ، رسالهى قشيريه ، چاپ مصر ، ص 32 ، كشف المحجوب هجويرى ، طبع لنينگراد ، ص 225 - 224 ، اصطلاحات الصوفية لعبد الرزاق الكاشى ، تعريفات جرجانى ، كشاف اصطلاحات الفنون ، در ذيل : حال . قال : لفظ و عبارت بدون تحقق معنى در دل ، مأخوذ از « قال » كه فعل ماضى و مفرد مذكر غايب است در زبان عربى . مقابل : حال . [ دفع گفتن وزير مريدان ] گفت هان اى سخرگان گفت و گو * وعظ و گفتار زبان و گوش جو سخرگان : جمع سخره در فارسى ، سخره : كسى است كه او را ريشخند و مسخره كنند ، آن كه آماده باشد كه او را بقهر و بىمزد در كار كشند ، مطابق قواعد دستور زبان ، كلمات عربى مختوم به هاء ما قبل مفتوح مانند كلمات فارسى در جمع به « ان »